رفتن رسیدن است!

خرید بک لینک
چندوقت پیش توی اینستاگرام عکس و کپشنی درباره مرگیکی از کاربرها دیدم و خواندم.دوستانش برایش نوشته بودند و اظهار دلتنگی کرده بودند. و روی تمامی عکس ها پروفایلش تگ شده بود.رفتم توی صفحه اش و عکس هایش را بالا و پایین کردم.سرطان داشت...سرطان داشت و در تمامی عکس ها یک لبخند رنگی توی صورتبی مویش مشترک بود.زیر یکی از عکس هایش کسی برایش نوشته بود: تو اسطوره ی عاشق زندگی بودنی!زندگی را دوست داشت.بودنش در این جهان را...این را توی کپشن هایش، کنار تمامی دردهایی که روایتشان میکرداعتراف کرده بود.زیر عکس آخرش آدم های زیادی حالش را پرسیده بودند ومدتی که جواب نداده بود نگران شده بودند وکامنت های آخر که کسی خبر فوتش را به بقیه داده بود. و بعد خیل عظیم ابراز دلتنگی ها بود از نبودنش....به همین سادگی توی چند دقیقه با شروع و پایان یک نفردر جهان آشنا شدم.که فهمیدم چقدر دختر مهربانی بوده و عاشق زندگی..که چه کتاب هایی خوانده و چه دوست هایی داشته...که حتی طرفدار تیم پرسپولیس بوده و روز فوتش که مصادف با دربی بود دوستانش برایش نوشته بودند:کاش داقل امروز پرسپولیس ببرد تا تو خوشحال تر باشی...به همین سادگی و با شتاب بود آشنا شدن من با حیات و ممات ودردهای یک زندگی...به سادگی چند دقیقه دیدن عکس هایش و خواندن نوشته های دوستانی در غم از دست دادنش.و به این فکر می کنم که این حرف ها، این نوشته ه رفتن رسیدن است!...

ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 1:47

چند ساعت پیش "ر" برایم از مرگ همسر یکی از نویسنده های محبوبش گفت.می گفت که چقدر گناه دارد و پیر است و حالا تنها شده.صحبت از مرگ شد و یاد تمام داستان هایی از مرگ که در ذهن دارم افتادم.به یکباره انگار که مرگ مرا دچار سیال ذهن کرده باشد...ماجرای مرگ هایی که هیچ ربطی به هم ندارند،مثل فیلمی که روی حالت فست موشن باشد آمد جلوی چشمم.از مرگ سینا قنبری بگیر تا آن دخترک بیست ساله ایکه از بالکن خانه شان خودش را پرت کرد پایین...و مرگ اسفندیار و سیگارهای بجامانده اش...داستان آن دو برادری که توی جنگ یکیشان زخمی شده بود وآن دیگری سرش را زیر آب برد تا صدای ناله اش به گوش دشمن نرسد وعملیات لو نرود...یا آن دخترک سی و چندساله ای که تنها زندگی می کرد و چند روز بعد از مرگش همسایه ها از بوی مردارش پی به مرگش برده بودند!داستان های مختلفی که وجه اشتراک تمامشاناین تنها داشته ی بالقوه ی عادلانه؛"مرگ" بود!اینکه دست های ستبر مرگ کی و چطور روی صورت آدمی قرار می گیرد وپلک ها را بر هم می گذارد،همیشه برایم جالب بوده.داستان های چگونه مردن...و شاید آنقدر که به چگونه مردن اندیشیده ام،به چگونه زندگی کردن فکر نکرده باشم...از همان سالها که شب های جمعه اش هندزفری به گوشم بود وفرهاد می خواند و من به دنبال ردیف 157 شماره 25 بودم...از همان سالهای کودکی که هر روز دست ها و پشت چشم های مادرم را چک می کردم،مباد چین و رفتن رسیدن است!...

ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 1:47

"او" پدرش را سال 62 توی عملیات جنگی از دست داده بود و

"دیگری" پدرش را در اعدام های سال 67.

"او" می گفت این مردم که هر روز به جان هم می افتند ارزش ندارند

که بخاطرشان امثال من یتیم شوند...

"دیگری" می گوید این مملکت و مردم را باید می گذاشت و می رفت

اینجا ارزش ماندن و فنا شدن نداشت!

.

.

هیچکس ابعاد یتیمی شان را درک نخواهد کرد...

رفتن رسیدن است!...

ما را در سایت رفتن رسیدن است! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 1:47

صفحه بندی